من به خاطرش رفتم ساری بعدشم مشهد تئاتر داشت ۵ سانس دیدمش
این همه الستماس قدس رو کردم
این همه سختی کشیدم
این همه زار زدم این همه گریه کردم این همه از دردم اینجا گفتم که حالا بگن ولش کن من عزادارم
عزادار قلبم یک ساله مشکی میپوشم گریه میکنم
عزادار قلبی که شکست عشقی که به سرانجام نرسید
مگه میتونم
دیونه میشم میبرنم تیمارستان
همین الانشم افسردم میخوام خودمو از پل پرت کنم شاید بفهمه به وصال برسم
بعدشم تو اون دنیا میتونی با عشقت ازدواج کنی چی از این بهتر
فقط یک کلمه جواب از زبون خودش بشنوم بعد میرم پشت سرمم نگاه نمیکنم یه آدمی میشم که ندونه بهرام کی هست
سخته ها ولی به اون لحظه ای فک میکنم که جوابم کرد
اون موقع میگم اون منو نمیخواد من بخوام
ولی اینطوری حتی نمیدونم منو قبول میکنه یا نه
راستی صدف و تهی ۱۵ سال اختلاف سنی دارن