و این تاپیک رو میخونی ازخدا میخوام ک روزات مثل شبات تیرو تاربشه ی اب خوش هزگلوت پایین نره
چطوربه به پسرو شوهرت یادمیدادی بیان بالا پشت بوم من نصف شبی بهم فشارعصبی دادی الهی سیاه پوش همونا بشی
الهی حلوا و خرماشو بخورم ی روز ک اومدم توکوچه ببینم سیاه پسرتو و شوهرتو زدی به درخونت بی ناموس بشی هر روز ی مرد بره بالاپشت بومت دید بزنتت کاری نتونی کنی
هرچی ادم بدذات بیذات و مردم آزاره رو از روزمین محو کن
مادرم مخالف شدید درس خوندن من عاشق وکالتم
من توزندگیم همچیمو باختم همچیمو ن پدرخوبی دارم ن مادرخوبی دارم
باهزاربدبختی مادرم راضی کردم ک توروستا خونه بخره برم اونجا زندگی کنم و درس بخونم
من با گرسنگی ونداری هم ساختم اما گیر ی همسایه ازخدابیخبر خدانشناس الهی بگم داغ شوهربچه اش رو دلش بمونه الهی سیاه پوش بشه که ارامش اعصابمو ازم گرفته ی روز خوش برام نزاشت دوباره برگشتم تهران اما مادرم روزگارم داره سیا میکنه انقدرکارمیگه ک اصلا وقت واسه درس خوندن نمیمونه شبم نمیتونم بخونم خدایا من چ گناهی کردم ک گیر همچین ادمایی ک سرسفره پدرمادرنشستن با گیربیفتم اخه چرا
من اگه وکالت قبول نشم انگاردنیام ب اخررسیده دنیام تیرو تاره چرا کسی نمیفهه مادرم میگه قبولم نشدی مهم نیس برودنبال کاردیگه اما حالیش نیس من وکالت دوس دارم عاشق وکالتم چرا نمیفهن این مردم از اعصابم موهامو نیم سانتی کوتاه کوتاه پسرونه زدم 😭😭😭😭😭😭😭😭