خب تو رشته بهتر رفتی.
ولی من نتونستم
نه تونستم درس بخونم
نه کار نه هیچی
مشکلات زندگی خودمم حل نشد حتی.
شوهرم حتی ذره ای به چشمش نیومد که براش همچین فداکاری بزرگی کردم
خودم پنهانی اشک میریزم ...شبها خوابشو میبینم...
یه مانتو اداری خریده بودم رفتم سرکار بپوشم هیچ وقت قسمت نشد اون مانتو هنوز مونده
چند وقت پیش خواب دیدم میرم سرکار و خوشحال بودم اون مانتو شلوار و میخام بپوشم
خیلی درد بدیه برای من به حسرت بزرگ و یه خلأیی شد که هیچ وقت پر نشد...
مخصوصا که بعد انصراف من چند نفر از فامیل خودم و شوهرم معلم شدن من هربار میبینم از درون میسوزم ولی هیچی نمیگم
منم با سختی قبول شده بودم...