سلام داستان زندگیم طولانیه ولی مینویسم...
خانواده شناسنامه ایم خیلی پرجمعیتن...بچه ی اخرشون من و خاهرم بودیم که دوقلو بودیم و منو دادن عمم من از بچگی با عمم و شوهرش زندگی کردم اصلا تعلقی ب خانواده شناسنامه ایم یا خاهر برادرام ندارم شدیدا وابسته خانواده ای ام که بزرگم کردن و زحمتمو کشیدن اونا صرفا دایی و زندایی ان و یک اسم تو شناسنامه...
خانواده من چیزی واسم کم نزاشتن با وجود وضع بدی ک داریم یعنی شما فک کن من الان ۲۰ سالمه پدرشناسنامه ایم یارانمو اصن نمیده وجدانش نمیرسه ولی پدر خودم کسی که رحمتمو کشیده چیزی واسم کم نزاشته...
من دارم درس میخونم این وسطا یک خاستکار واسم پیدا شده که تک پسره و از قضا داستان زندگیمم میدونن لازم نیست توضیح بدم واسشون ولی وضع مالیمون بده و من دلم نیست بیان خجالت میکشم چون میدونم اگه بیان و حتی بگیره نه پول طلا داریم نه پول جهیزیم که خانوادم بهم بدن ولی ظاهرم چیزیو نشون نمیده چون همیشه بهترین لباسا بهترین غذاها و هرچیزی خانوادم شده قرض کردن دادن من...
الان مامانم میگه ما درسته اون پولو داریم و خدایی چیزی کم ندارم ولی مامانم میگه سختمه میترسم بیان و ازدواجه سربگیرع از پسشون بر نیام و پول نداریم (باوجود اینکه خانوادم چیزی ولسم کم نزاشتن ولی مامانم همیشه دردل بی پولیاشو با من کرده)دوس داشتم بیان چون شرایطمو میدونست اشنا بود(دوستان من هیچ تعلقی ب خانواده شناسنامه ایم ندارم و حتی خوشمم ازشون نمیاد چون زحمتای خانوادم زیر سوال میبرن خانواده من همین پدر و مادر خودمن و اسلام)خیلی هم لوس بزرگ شم با وجود شرایط مالی بد ولی شرایطمون اونقدر خوب نیس ک بتونم ازدواج کنم(میدونم سنم کمه ولی خب اینم موقعیت خوبیه و چیزی ک شنیدم اینه میزاره درسمو بخونم و نامزد بمونیم )اما ردشون میکنم در حدشون نیستم