میگه بعد ازدواج با تو این شکلی شد ب من چه اخه ، مادرشوهرم چون خیلی کنترلگر و سختگیر بوده شوهرم انگار ازدواج کرده از زندان ازاد شده و الان اختیار همه چی با خودشه
با مادرش بد نیست اما خب خیلیم عاطفی نیست باهاش ، اینجوری نیست ک بره بغلش کنه و ببوستش و احساسات ب خرج بده ، گهگاهی با هم لجبازی هم میکنن
مثلا هفته ای یک بار زنگ میزنه به مادرش و سر میزنیم اونجا
مادرشوهرم کلا دلش میخاد همه جا رییس باشه الان باور این موضوع ک منم مثل خودش دلم میخاد اختیار زندگی دست خودم باشه براش سخته
من اگه بخام ی ذره تو نقش مادری فرو برم ک کلا هم کار اشتباهیه شوهرم خیلی کلافه میشه برا همین بیشتر دوستیم با هم و هیچ کدوم برا اون یکی تعیین تکلیف نمیکنه برا همین خیلی دلش به خونه گرمه و اینجا براش امنه
با مادرشوهرمم ی ذره بخوای صمیمی شی میخاد تو همه چی دخالت کنه باید رسمی برخورد کرد باهاش