من خارج کشور دانشجوم نپرسید کجا و چجور ک نمیتونم اینجا امار بدم
با فامیل ارتباطی ندارم چند ماهی یبار شاید ب خاله ای اینا پیام بدم
اما مامانم با خالهام صمیمیه
وقتی بعد دو سال رفتم ایران مامانم ب دوتا از دختر خالهام ک شهر من دانشجو بودن گف فلان ساعت میرسه بیاید بریم فرودگاه استقبالش اونا گفتن امتحان داریم نیومدن اما بعد با مادراشون اومدن خونمون سر زدن اما من چون نیومدن فرودگاه خیلی ناراحت شدم چون اگ خودم بودم خالم اینجور میگف ب احترام خالم میرفتم صد درصد
بعد ک ایران بودم ب یکی دیگ از خالهام پیام دادم احوالپرسی خواستم بگم با بچهات بیاین خونمون جون کوچیکن تا من هستم کلا سین زد ج نداد ک بعد ک من رفتم مامانم گله بش کرد گف خیلی حالم بد بود
بقیه خالهام ن پیام دادن بکن رسیدن بخیر ن هیچی بعد جمع بودن خونه پدربزرگم ی شهر دیگ منم اون شهر بودم اما خونه فامیل پدری اونا میدونستن من اون شهرم اما بازم نگفتن بیا ببینیمت
حتی با دختر خالم بیرون بودم برگشتنی مادرش ز زد گف با منه بازم حتی نکف بش بگو بباد اینجا ببینبمش
اون بکی خالم رفتبم در خونش با مادر برادرم ی چیزی بش بدیم بعد گفتم عه این خونتو من ندبدم حتی ی سر کشیدم اونم میگ خو بمونید خو بیابد داخل اما فقط ب حالت تعارف
در کل حس میکنم برا هیچکس اهمیتی نداشتم و خیلی ناراحتم بعد دوسال ک رفته بودم ایران شعور و معرفتشون در این حد بود خیلی دلم شکست و احساس تنهایی کردم
مادرم هم بعد این داستانها خ ناراحت شد گله کرد و ازشون فاصله گرفت
الان بخاطر مادرم هم ناراحتم ک بخاطر من از خانوادش فاصله گرفت