مداام سر غذا دعوا داریم عاشق دستپخت ننه اش
منم گفتم برو هر روز اونجا ناهارتو بخور فقط شب ها برا شام و خواب بیا خونه
خودشم دوست نداشت بره میگفت بینمون فاصله میفته ولی بزورر کاری کردم بره
شاید الان بگین اشتباه کردم و میدونم کارم اشتباهه ولی راحتترم حوصله اینکه قشنگترین چیزارو بپزم و الکی گیر بده رو نداشتم خسته شده بودم الان خودم هر چی باشه میخورم راحت تا یک ظهرم میخوابم ظرفم نمیشورم
اینام با هم خوش باشن هر چه باداباد