ما عقدیم ، بعد مادرمم زیاد اجازه نمیده من شب خونشون بمونم .
شهر همسرم تا خونه ما نیم ساعتی راه هست
دیشب همسرم شیفت بوده و من دو روزه ندیدمش ، قرار شد امروز عصر بیاد دنبالم بریم شام بگیریم از بیرون منم کیک درست کنم بریم پارک
بعد همسرم گیر داد با مامان حرف بزن بگو تا آخر شب پارک هستیم بعدش دیگه انقد راه برنگردیم منم خستم ، بریم خونه ما
منم گفتم من نمیتونم حرف بزنم تو بهتر راضیش میکنی خودت بگو ، دیگه هرچی اون گفت تو بگو من گفتم تو بگو
آخرش گفت باشه میام تورو میرسونم خودم باز برمیگردم خونه که بتونم استراحت کنم، باز عصرش میرم شهر دیگه چون فرداش شیفتم
منم عمدی گفتم اتفاقا این فکر خوبیه اوکیه ، اگه سختت هست منو برسونی بگم یکی بیاد دنبالم بعد گفت نه
یکمم بیحال شد
چیکار کنم من؟؟؟من راحت نیستم خونشون سحری بخورم ، همسرمم فکر کنم چون نمیخواست فردا رو روزه بگیره میگفت خونه اونا بمونیم .....