من با خواهرم 16 سال اختلاف سنی داریم ولی قربونش برم که انقد فهمیده س وقتی زنگ میزنه برام غم و غصه مو میشوره میبره فداش بشم با حرف زدنش کوچولو
حس مادری دارم نسبت بهش دلم میجوشه براش قبل اینکه شوهر کنم بچه تر که بود همش بغل من میخوابید فقط شیر نداشتم بهش بدم
اصلا مامانی نبود همش منو میخواست
وقتی شوهر کردم اومدم تهران بمیرم براش کلی مریض شد
الانم هروقت میرم میخوام برگردم قیامت میشه خونمون انقد که گریه میکنیم
یا دوبار فقط اومده خونم هربار خواسته بره الهی بمیرم براش انقد گریه کرده به قول خودش دیگه نفسش بالا نیومده