سر اینکه میگفت میخوام برم سرکار نوبت مشاوره داری بیا ببرمت ساعت ۶ بود من ۷و نیم نوبت داشتم
مامانم گفت خودش میره گفت چ کاریه وقتی من میرم سرکار بذار دو تا کار انجام بدم
یهو بحث شروع شد مامانم میگفت دخترمو چرا انقدر اذیت میکنی بابام داد میزد خودت و دخترت بی عقلین و از این حرفا
خلاصه مامانم گفت شنبه مشخص میشه کی بی عقله
تصمیم طلاقو گرفته مامانم ....
خلاصه مجبور شدم از ۶ باهاش بیام بشینم تا ۷ و نیم
توی ماشین کلی حرف بهم میزد چرا؟چون من طرف مامانمو میگیرم پشتشم
داد میزد میگفت ما که آخرش جدا میشیم ولی بگو ببینم چی به تو میرسه این وسط🥲
داد میزد میگفت تو داری همه تلاشتو میکنی ما جدا شیم
در صورتی که من دلم برا مامانم میسوزه بابام مشکل اعصاب داره قبول نمیکنه مریضه
و همش میگه بی عقلی در صورتی که کسی منو به بی عقلی نمیشناسه🥲
فقط چون پشت مامانمم نمیذارم بابام با وضعیت جسمی که مامانم داره اذیتش کنه شدم بی عقل