6 ساله لباسشویی ندارم هرچی بش میگم بگیر نمیگیره
خسته شدم ب خونه زندگی اهمیتی نمیده همش دنبال ذخیره کردن پوله، بخدا خیلی خیلی خودمو زدم ب بیخیالی
امروز دامادشون ظرفشویی و لباسشویی گرفته بود گفت بیاد کمک ببرن داخل خونه مث، الان دو ماهه دو تا چمدون و بش گفتم بزاره بالا نزاشته یه دلیل ناراحتیم این بود،
منم وقتی شوهرم اومد گریه کردم چیزی نگفتم چند تا اشک ریختم رفتم حموم لباسارو شیتم اینقد لباسارو محکم انداختم تو تشت و گریه کردم
اومدم بیرون گفتم نمیخوای حرفی بزنی
خسته شدم دارم ب طلاق فکر میکنم نو برا ما کاری نمیکنی
اونم شروع کرد ب داد زدن ک تو حسودی اگه خواهر خودت هم میخرید اینجوزی میکردی و خلاصه اخرش من شدم مقصر روزه هم هستم خیلی اذیت شدم
گفنم اره من مقصرم معذرت میخوام
لعنت ب این زندگی