مادرم دیروز کل خانواده همسرم و ما رو دعوت کرده بود خونشون برا مهمونی شام. از کربلا اومده بودن.
چند روز قبلش زنگ زد به مادرشوهرم که فلانی شما و همه ی بچه هاتون خونه ی ما دعوتید. مادرشوهر منم همیشه اینطوری دعوت میکنه. به مادرم میگه شما و همه بچه هاتون خونه ما دعوتید
خلاصه دیروز موقع رفتن مادرشوهرم گفت دخترم اینا نمیان. گفتم چرا. گفت شوهرش شهرستان کار داشت خونه نیست دیگه نیومدن.
رفتیم خلاصه مامانم سراغشونو گرفت مادرشوهرم گفت شوهرش کار داشت نیومدن. مامان گفت خب دخترتون و نوه ها کاش میومدن. هم اونا تنها نمیموندن هم به ما دور هم خوش میگذشت. مادرشوهرم گفت نیومدن دیگه.
شب گفت برگشتنی گفت مامانت با خودشون که تماس نگرفته
گفتم مگه قرار بود تماس بگیره؟ مگه مادرشوهر اون با من تماس میگیره دعوت میکنه یا مگه شما با خواهر و برادر من تماس میگیرید؟
گفت نه داماد من حساسه. ندیدی ما چقدر بهش احترام میزاریم. مامانت اگه از ته دلش دختر منو میخواست حداقل باید وقتی شنید گفتم دامادم نیست زنگ میزد به دخترم میگفت شوهرت نیست خودت پاشو بیا
گفتم مامان جان کاش اینقدر که شما انرژی میزاری من و خانواده ام رو تربیت کنی یکم رو تربیت دختر خودت وقت میزاشتی.
همیشه اینطوری ان. دامادش که همیشه تو جمع جلو بابام میره تو گوشی نه سلام نه ادبی چیزی
دعوت میکنیم از هر ده بار دو بارشو میاد
دعوت نمیکنیم مادرشوهرم چپ و راست نیش و کنایه میزنه