یه پسری اومد خواستگاریم و من و مامان بابام راضی بودیم بابام دوست نداشت ما بدون محرمیت با هم باشیم واسه همین فعلا یه صیغه محرمیت خوندیم تا بتونیم با هم رفت و امد کنیم و همدیگرو بیشتر بشناسیم، یه شب مامانم شام دعوتشون کرد منتها نتونستن بیان فرداش اومدن
منتها فرداش مامانم عموم اینارو دعوت کرده بود و اینا چون به جای روز خودشون روزی که قرار بود عموم اینا بیان اومدن اومدنشون همزمان شد وگرنه مامانم نمیخواست با هم دعوتشون کنه چون پسر عموی من قبلا منو دوست داشت ولی چیزی بینمون نبود و حسمون متقابل نبود فقط اون منو دوست داشت
این خواستگار منم این قضیه رو نمیدونست ، و اون شب قرار بود با خانوادش بیاد ولی مامانش مریض شد نتونستن بیان خودش تنها اومد خلاصه از اول مهمونی این هی به منو نامزدم که کنار هم نشسته بودیم بد نگاه میکرد نامزدم چند دفعه پرسید پسر عموت چرا انقد بد نگاه میکنه، من واسه اینکه از نگاهش خیلی حس بدی گرفته بودم رفتم تو اشپزخونه به مامانم کمک کنم یهو دیدم از تو حال صدای دعوا میاد اومدم سمت حال دیدم پسر عموم داره به نامزدم میگه : اره تارا قبل تو با من بود تارا هنوز منو دوست داره و ... نامزدم هم یهو بلند شد با مشت زدش اونم یکی زدو با هم درگیر شدن بابام و عموم و داداشم رفتن جداشون کنن
عموم اومد پسر خودشو برد و نامزد منم از خونه زد بیرون هرچی مامان و بابام گفتن بمون گوش نکرد و رفت ،منم نشستم اون شب کلی گریه کردم ، چون حس کردم پیش نامزدم خراب شدم با اینکه هیچ اتفاقی بین من و پسر عموم نیفتاده بود ولی اون حرفاشو باور کرد امروز بهش زنگ زدم براش توضیح بدم جوابمو نداد