من نوزادی پدر مادرم جدا شدند
مادرمو ندیدم
بابامم معتاد هیچ وقت پدری نکرده از پدری فقط دوتا بوس و بغل بلده
الانم که از وقتی شاغل شدم هزینه هاشو من میدادم
بعد فوت مامانبزرگم عقدم که عقب افتاد بابامو خودم فرستادم کمپ تا ترک کنه
بابام خونه داره زن داره ولی سر کار نمیره خونش نمیره مونده بود خونه مامانبزرگم با بقیه عموهای معتادم
من خواهر دوقلومم معلول
خیلی با بابام حرف زدم اخرین بار گریه کرد چونمن بعد فوت مامانجون داشتم ازدواجمو بهم میزدم کامل جدا شده بودم
بابام بهم گفت نکن برو زندگی کن من که نتونستم خوشبختت کنم
منم ازش خواستم بره ترک کنه تا عید بمونه زمان عقدم سالم باشه چون قبلشم خواستگاری رسمی نه بابامو نه خواهرمو راه نداده بودم
من این مدت که بابام کمپه دارم وام برمیدارم براش یه ماشین هرچند پایین ولی بگیرم که زیر پاش باشه
کارشو جور میکنم
میگم اومد بره سر خونه زندگیش درست مثل انسان های نرمال زندگی کنه
امروز بعد ماه ها زنگ زده بهم میگه چیشد پس ازدواجت من بعد عید نمیمونما برا عقدت سالم میام بعدش دیگه منو ول کنیا کاری با من نداشته باشی
انگار دنیا رو سرم خراب شد
خدایا من چیکار کنم
منم گفتم اکه همچین چیزی بخواد باشه منم جوری از زندگیت و این شهر میرم دیگه اسمم رو هم نمیشنوی
خودتم میدونی که من به زور دارم ازدواج میکنم علاقه ای ندارم
سکوت کرد گفت نه دخترم هرچی تو بگی همونه
ولی دلم شکسته خاک تو سر من