من سرماخوردم حالم بده شبم پریود شدم از دلدرد بزور راه میرم کمکش میکنم
بعد الان خواهرم زنگ زد گفت فردا میام مامانم اصرااااار که امروز بیا خودش مسئله ای نبود ماشاالله یه خواهرزاده شیطون دارم چهار پنج سالشه همش باید بفکرش باشی مامانمم تا دست به چیزی میزنه منو صدا میکنه ببرمش باهاش بازی کنم
حالا جلو تلفن چیزی زیرلبی بهش میگم که نگوو مامان فردا خوبه بزار فردا بیان همونجا پشت تلفن ادمو لو میده که تو داری اینجوری میگی...
من مشکلی با اومدنش ندارم هر چندروز یه بار میان اینجا دوشب میخوابن بعد میرن خونه مادرشه حق داره ولی وقتی میان مادر من نمیزاره من ده دقیقه تو طول روز برای خودم یه گوشه ای دراز بکشم همش بدو بدو که بچه فلان کار کرد بیا فلان چیزو بیار
من از دست مامان خودم عصبی ام که درکم نمیکنه الان چیزی بگم میگه تو حسودی چشم نداری کسی بیاد خونمون
🥲🥲داستان همیشگیمونه