شوهرم کارش یه شهر دیگه بود ۲ ساعتی فاصله داشت تا شهرمون و هر روز ۴ ۵ ساعت تو راه و ترافیک بود و داغون شده بود
مادر شوهرم نمیذاشت بره خونه بگیره توی اون شهر که نزدیکش باشه ولی دیگه با بدبختی رفتیم خونه گرفتیم و هفته ای یه بار میایم سر میزنیم
حالا هربار میخوایم برگردیم خودشو میزنه به مریضی و حالم بده و غش که شوهرم نگران بشه نیاد خونمون
مثلا دیروز دیدم افتاده روی مبل صداش میکردیم جواب نمیداد فک کردیم چیزی شده یهو دیدم جعبه کلونازپام بغلشه قبل اینکه ما بیایم کلونازپام خورده بود🤦🏿♀️
عقدم بودیم همش زنگ میزد به شوهرم بیا پیشم بمون حالم بده یا نصفه شب صداش میکرد پیشش بخوابه سر همین کاراش بدون عروسی گفتم سریع بریم سرخونه زندگیمون ولی الان هربار میخوایم برگردیم داستان داریم