تو آلاچیق دانشگاه طبق معمول تنهایی روزگار میگذروندم که دیدم یه گروه دختر دارن دنبال جا میگردن صبحانه بخورن. منم بدون قصد دیگه ای بلند شدم اونا بشینن خودم رفتم رو صندلی تکی با یه کتابی بخونم. دیدم یکیشون اومد یه لقمه کوچولو نون و پنیر داد بهم و تشکر کرد منم تشکر کردم. اصلا تا حالا از یه نون پنیر تا حالا اینقدر خوشحال نشده بود😅. دیگه منم بعدش فلاسک چاییم رو دادم به اونا و داستان به خوشی و سلامتی پایان یافت