امشب داشتم میومدم خونه ساعتای 8 بود گفتم برم یه پفک بگیرم بخورم
چشمتون روز بد نبینه درشو که باز کردم پفکا داشتن باهم دعوا میکردن
گفتم زشته بابا بس کنین چتونه آخه گرونی رو شمام اثر گذاشته نزنین همو قاطی کرده بودن بدجور
منم پفک پرت کردم و فرار کردم
یهو عقلم اومد سرجاش اون لحظه فهمیدم گرونی رو مغز من اثر گذاشته.
داستان واقعی