دیشب اینقدر گریه کردم کور شدم
وقتایی که ما و خانواده ی برادر شوهرم اونجا هستیم
شبا رو با تعریف و گیم و بازی فکری وفیلم میگذرونیم و بهمون هم خوش میگذره
دیشب شوهرم تنها اونجا بود حوصلش سر رفته بود اینقدر بهم زنگ زد که بیا بیا بیا
که آخرشم دعوامون شد بد جور
خستم کردن دیگه