قبل اینکه ازدواج کنم تو خونه ی خودمون شبا همش میرفتم تو حیاط و آهنگ گوش میدادم
بعد یه گربه ی سیاه و سفید هم همش میومد پیشم و منم میشستم همش ناز و نوازشش میکردم
با اینکه مامانم اینا زیاد ازش خوششون نمیومد و هی با تی و اینا فراریش میدادن
ولی تا منو میدید بدو بدو میومد پیشم
یا بعضی وقتا میومد پشت در خونه همش کیو کیو کنان انگار منو صدا میزد
ولی الان که حدود دو سال گذشته تا الان ندیدمش
انگار با رفتن من اون هم از اونجا
دلم براش یذره شده🥲