الان ۲۸ سالمه
موقعی ک ۱۵سالم بود رفیقام گفتن بیایید احضار روح انجام بدیم
منم جوگیر بودم قبول کردم
رفتیم خونه یکی از دوستام ی صفحه فلزی اوردبا مهره و کتاب قدیمی چندتام نخ سوزن و شمع
دور اون صفحه نشستیم
هیی از اون کتاب خوند هی گفت اگ هستی خودتو نشون بده مهره هارو تکون بده
هیچی ب هیچی
موند ی هفته گذشت گفت بچه ها بیایید من ی راهکار پیدا کردم
رفتیم خونش این سری دو نفر جلو صفحه نشستن ما ۴ تام دورش حلقه زدیم دستامونم گرفتیم
بازم هیجی مهره تکون نخورد
ایت قضیه تموم شد بعد امتحانات
من خواب بودم پزیرایی خونمون
یهوو حس کردم از بدنم فصله دارم انگار من بالام بدنم پایین
با وحشت نگاه دستام کردم بعد ی نیروو محکم منو کشید پایین سمت بدنم
وحشتناک بود اما گفتم لابد خوابو بیداری توهم زدم یعنی مادرم هی گفت توهمه
نمیدونم چقدر گذشت ک ی شب خوابیدم توو خوابم
ی خانم دیدم توو اتاقن داشت با کسی حرف میزد
من از لای در نگاه کردم ب خانمه دیدم جلوش ی زن با عبای طوسی
چشمای وحشتناک مشکی پر از نفرت زل زده بمن
اومد سمت در محکم درو کوبوند توو صورتم
مجبور شدم برم پیش دعا نویس
وحشتناک بود