اول از همه این داستان خودم هست و واقعیت داره
مادرم با مادر بزرگم به اختلاف خوردن به همین دلیل یک دعا گرفت که محبت به جون مادر بزرگم بیوفته خرید باز کرد مهره بار بود با یک کیسه خاک و کاغذ و نخ و یک کاغذ که چطوری استفاده کنیم گذاشتیم تو اتاق تا فردا بره استفاده کنه نیم ساعت نکشید برق ها کم شو شدن و واقعا خونه سنگین شد من با مامانم حرف زدم که برو بزار تو آب است که بره از اول هم موافقم نبودم به هر حال راضی شد رفت تو ست که دعا رو بندازه تو آب و اسید برق ها رفت و من سوره بقره گذاشتم یک در اتاق باد هم نبود ولی کوبیده شد مامانم ترسید آمد پیشم وایسادم تا برق آمد و دوباره رفت انداخت و جالبه که تو کیسه خاک که باز کردم جمجمه کبوتر گنجشک نمیدونم یک همچین چیزی بود و اینکه اون شب هم من خواب جن دیدم