امروز ساعت 8:41 دقیقه بابام به من زنگ زد و من با پسرهای شیطون کوچولوم بیرون بودم رفته بودیم کتابخانه عارف قزوینی که فهمیدم حاملممممم لیلیلیلیلیللیلیلیلیلی بچه ها دارم از ذوق میمیرم باید چیکار کنم؟ 2 تا پسر اولم ivf بودن ولی دیشب برای اولین بار با شوهرم شیطونی کردیم نمیدونستم که کاندوم لازم دارم و فرداش حامله شدم خیلی خوشحال بودم که شوهرم وقتی فهمید منو کتکم زد ولی من بخشیدمش و فرداش فهمیدم باید بچمو سقط کنم چیکار کنم؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام، چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهاند...