سلام لطفا تا اخر بخونید مخصوصا اونا که طلاق گرفتن،
اگ میخواین سرزنش کنید و بگید چرا بچه دار شدی چرا ازدواج کردی باهاش و از این جور حرفا نیا
.
من به اجبار خانوادم ازدواج کردم ی بچه کوچیک دارم، از اولش بهش حسی نداشتم خودمو دلداری میدادم که بعد ازدواج درست میشه ولی نشد بارداریمم ناخاسته بود
الان سه سال میگذره و ن تنها علاقه مند نشدم که با کاراش اینقد اذیتم کرد که حالم ازش بهم میخوره
اخلاق نداره همیشه میترسم یچی بهش بگم چون با داد جواب میده باهاش بیرون میرم هم ایقد به لباسام گیر میده ک وقتی برگردیم قهر میکنیم
خانوادش هم میدونن اخلاقش بده ولی خب حاظر نیستن طرف منو بگیرن
شوهرمم هیچ وقت منو بچمو اولویت قرار نداد حتی اگ مقصر بودن بازم منو دعوا میکرد بعضی وقتام سیلی میزد بم
آخرین بار ماه پیش برادرش بچمو خیلی بد اذیت کرد من ناراحت شدم و بهش گفتم نمیخواد شوخی کنی با بچم، یه دعوایی راه انداخت منو زد و باهم درگیر شدیم
و خیلی مشکلات دیگ که حالم بده نمیتونم توضیحشون بدم
دو روزه میگم بیا بریم پیش دعا نویس یه دعا برا محبت بگیریم قبول نمیکنه در این حد تلاش میکنم برا زندگیم
امروز صبح گفتم من واقع خسته شدم همش قهر و دعوا افسرده شدم عصبی شدم حالم بده، طبق معمول گفت همه چیز تقصیر توعه منم مقصرم ولی مطمئنم اگ باهام خوب رفتار میکرد اینجوری نمیشدم
الان زنگ زدم به خانوادم گفتم میخوام بیام پدرم گفت عصر میام ببینم چتونه
الان من قصدم طلاقه ولی از زندگی بعد طلاق میترسم حرف مردم اینده بچم و اینکه بچمو ببرم یا بدم به پدرش