دیگه به اخرش رسیدم شوهرمو میگم خیلی تو زندگیم اذیتم کرد از اول زندگی همیشه حرف حرف خودش بود خسیس بود با گذشت ده سال از زندگیم حتی منو یبار نبرد مسافرت خیلی بچه ننه وهمش به حرف خانوادش زندگی میکنه ادم عجیبی بود همیشه سعی میکرد به خانواده من خیلی احترام نذاره وبا خانواده ی خیلی جوش نمیخورد منم با اینکه خیلی مغرور بودم سعی میکردم من مثل اون نباشم به خانوادش احترام بزارم وکلا باخودم میگفتم دنیا دو روزه ارزش نداره همو اذیت کنیم با این خیالا سعی میکردم اونم متوجه اشتباهش کنم دعوتسون میکردم مراسمی یا دعوتی داشتن همیشه میرفتم ولی اون هیچوقت اینکارو واسه من انجام نمیداد خواهرم عروسی کرد بزور اچمد برادرم سربازیشرتموم شد نیومد بریم پیشش وحتی داداشمم که ازدواج کرد رسما نیومد خدا سر ساهد بدون دلیل اینکارو میکرد منم ....دیکه قاطی کردم گفتم زندگیمو کردی جای جولان خانوادت هروقت دعوت بود خانواده ی خودت هروقت عروسی یا هرچی که بود فقط خانواده ی خودت دیگه این خبراااا نیست بخدا قسم منم دیگه حتی به خانوادت سلامم نمیکنم با اینکه قلبنا راضی به انجام اینکار نبود ولی بهش فهموندم اگه من انجام میدم به خانوادش احترام میزارم نه از سر ترس نه اینکه خدایی نکرده فک کنه کسو کارش از کسو کارم بالاتره ونه هیچی دیگه همشونو شستم والان 2ماه اصلا نه خونشون رفتم نه میبینمشون سلام میکنم