آقا چشمتون روز بد نبینه ما دیروز مهمون داشتیم با مهمونمون و مامان بابامم رفتیم بیرون دیروز شیطون بلا شدم خودمو جیگر کردم یک آقا پسرایی بودنننن
من یک جا ی گردنبند گرفتم از اونجایی که بابا ها عادت دارن همیشه وقتی چیزی میخرن دوتا کوچه بالا تر هم برن قیمت بپرسن پدر رفته بود قیمت گردنبندی که خریده بودم رو از ی جای دیگه پرسید وای ی آقا پسری بود همش نگاه میکرد بین همشششش منم که بدم اومده بود(ما که عاشق نشدیم) بعد یکم فهمیدم دیدیم عه آشناست مهمونمون مادر اون اقایی رو میشناسه بعد اقایی زل زده بود من اینطوری بود که نوووو
آها بعد یکم بالاتر رفتیم میخواستم ماگ بخرم
واییی اونجا هم ی اقایی بود که اصلا وای
دیگه هیچی من عین اسکلا اون لبخند احمقانم رو زدم و بعد دیدم که دارم حرف میزنم دارههه بهمممنگاههه میکنه
چند بار هم برگشت و باهم چشم تو چشم شدیمممم omgg
افکورس که هفت صبح روز جمعه هست و من نخوابیدم و کلی کار رو سرم ریخته اما باید این موضوع خیلییییی مهم بود باید به نینی سایتی ها درمیون میذاشتم
بوس بوس💋💋