از روز اول مشخص بود من کور بودم، خیلی حسابگر بود ، خیلی میگشت تا یچیزی رو ارزونتر بخره ، رفتیم طلا بخریم انقدر با مرده چونه زد و حساب کتاب کرد که واقعا بهم برخورد اگه عقل الانم داشتم همون روز تو همون طلا فروشی تمومش میکردم، الان روانی شدم از دستش البته یکی از درداش خساسته کلکسیون مشکلاته