سلام دوستای خوبم
خیلی هاتون که تو پیجم هستید میدونید چه اتفاقی برام افتاده، خیلی هاتون هم نمی دونید. اما هدفم از نوشتن، شرح اتفاقات نیست، بیشتر میخوام اونچه که خودم تو این داستان تجربه کردم و میکنم، رو بنویسم.
روزهای اول آذر بود
هوای جزیره بی نهایت خوب بود، خونه زندگیم رو اول پاییز حسابی ترو تمیز کرده بودم. بیشترِ عصر ها یه دسر پاییزی توی فر در حال پختن بود. بعد از ظهرا میرفتم تا ساحل میدویدم، برمیگشتم با رزی درساش رو کار میکردم، آهنگ "دلیار" رو برای اینکه به شب یلدا برسونمش، تمرین میکردم، شب ها یه رمان فوق العاده از ادبیات افریقا رو میخوندم. خلاصه که زندگیم روی روال اروم و دلچسبِ خودش بود، غم و غصه و نگرانی هم اگر بود بارش سبک بود....
تا اینکه اوایل اذر فهمیدم برادرم تو راه کارگاهش ، نزدیک قم تصادف کرده. همون روز بلیط گرفتم، یه کوله پشتی وسایل ضروریمو برداشتم و رفتم فرودگاه. این اولین بار بود که از رز برای چند روز جدا میشدم، اما چاره ای هم نداشتم نمیتونستم با خودم ببرمش، تو فرودگاه که میخواستم ازش جدا شم با چشمای درشت و اشکی نگاهم میکرد، بغلش کردم گفتم میدونم خیلی ناراحتی، اما ما قراره تو این دوری چیزای جدیدی رو تجربه کنیم و یاد بگیریم، حتما توش چیزای خوب هم پیدا میشه. سپردمش به همسرم و رفتم.
رسیدم تهران، پدرو مادرم اومده بودن دنبالم و یه راست رفتیم قم. تمام مسیر هر سه تامون ساکت بودیم، جلوی بیمارستان پدرم گفت الی ما تا الان بهت نگفتیم، رضا تو ای سی یو بستریه، به سرش ضربه شدید خورده و تو کماست! دنیا دور سرم میچرخید، گریه نمیکردم اما میلرزیدم. پرسنل ای سی یو که فهمیدن از راه دور اومدم، اجازه دادن برم ببینمش . دستش رو گرفتم تو دستم اروم اروم باهاش حرف میزدم؛
رضا من و تو از بچگی مون تا حالا از پس خیلی سختی ها براومدیم، از پس اینم برمیایم. که دیدم اونم یه قطره اشک رو صورتشه.
از پرستارا پرسیدم امیدی هست، گفتن هیچی معلوم نیست!
بچه ها من تاحالا شهر قم نیومده بودم، ولی انگار دست روزگار منو از اون جزیره ی امن و گرم یهو اورد تو این شهر غریب و سرد که هیچ جاش رو نمیشناختم جز حرم خانوم معصومه که دست بر قضا خیلی هم نزدیک بیمارستان برادرمه! اولین بار رفتم حرم شون، یه گوشه خلوتی رو پیدا کردم که ضریح دیده میشد، نشستم روبروش و بیصدا اشک میریختم، گله نمیکردم ، دعا نمیکردم ولی بدجوری احساس غربت و تنهایی میکردم، ازشون خواهش کردم بالای سر برادرم برن و نذارن تنها بمونه😢
قلبم آروم شد
همونجا عهد بستم هرگز نگم "چرا"!
بیقراری و بیتابی نکنم،
و تسلیم رضای پرودگارم باشم.
دست پدرو مادرم رو گرفتم، بردمشون رستوران، گفتم باید غذا بخورید جون داشته باشید... دیگه یک ریز باهاشون حرف میزدمو میگفتم؛
این آزمون صبره، همه چی بهم ریخته، موندیم وسط انتظار و ندونستن، بدون اینکه هیچ چیزی برای چنگ زدن داشته باشیم! بهشون گفتم شما آدم های با ایمانی هستید، تسلیم اراده ی خدا باشید، اون از منو شما به این بچه مهربان تره، رضا مال ما نیست مال خداست، بذارید صاحبش براش تصمیم بگیره که خواست اون هر چی که باشه خیر مطلقه! بهشون گفتم این امتحان وقتی تموم میشه که به بالاترین حد تسلیم برسیم. این حرفا خیلی آرومشون کرد.
از اون روز ما کنار همدیگه و برادرم هستیم، خیلی وقت ها از ترس لرزیدیم، خیلی وقت ها اشک ریختیم اما هر بار با امید رفتیم بالا سرش و از عشقی که به زندگی و ادم ها داره براش حرف زدیم.