بچه ها از بس شوهرم بد دل شکاک هیچوقت تنهایی بیرون نرفتم از ادما میترسم حتی به اطرافمم عادت کردم نگاه نکنم نزدیک ده ساله همینم با خانوما راحتم ولی یه مرد نزدیکم بشع سکته میکنم مث اینک من یه زندانیم که عادت کرده به قفسش با خواهرم رفتیم پارک از استرس داشتم سکته میکردم انگار اگ شوهرم همراهم نباشه نمیتونم بیرون برم خیلی سخته بخدا با این خودمم کار میکنم ارایشگرم ولی با شوهرم اینور انور میرم خدا ازش میگذره که انقدر منو بدبخت بار اورده