از بچگی وقتی میرفتم مهد دختر دایی بابام مربیم بود خیلی دوستش داشتم و آدم مهربونی بود بعداً فهمیدم که با بابام ازدواج کرده خیلی زود فهمیدم کلا شیش هفت سالم بود و اون موقع درک درستی از این چیزا نداشتم بعد میدیدم که بابام سر کوچیک ترین چیزا با مامانم دعوا میکنه کتکش میزنه در حدی که خون میومد از دهنش یا خیلی بد کبود میشد داداشم اون موقع بزرگ بود نزدیک 20 سالش اما هیچی نمی گفت انگار که طرف بابام باشه ولی من همیشه یادمه گریه میکردم سر مامانم تو اتاقم تنها و هیچی نمی گفتم
دوازده سیزده سالم که شد فهمیدم که بابام کلا هول حتی همین یه دونه دختر داییش که زنشه هم بسش نیست کثافط کاری میکنه حتی یادمه من تو ماشینش بودم بوق میزد برا زنا خیلی آدم هول و کثیفیه
یادمه بغل بابام که میشستم حتی دستشو داخل لباسام میبرد مامانم بهش هیچی نمی گفت فقط وقتی بابام نبود به من میگفت بهش بگو نکنه یا یه بار وقتی برجستگی بدنم دیدش میگفت دیگه خانوم شدیاا
واقعا ازش بدم میومد یه بار که مامانم تا دم طلاق رفته بود منو برد روستاشون ، بابام به بهونه دیدن من اومد دم در خونه بعد منو بغل کردن به زور بردن پیش خودشون یادمه خواب بودم بیدار شدم بغل داداشم بودم چند تا سیلی زدم بهش گفتم من نمیخوام بیام باهاتون بعد که به زور بردنم پیش خودشون بابام زنشو با خواهراش آورده بود خونمون بعدشم بگم که