تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.
جوونی با اون همه امید و آرزو نشسته بود اونجا.
انگار که نه اسباب، که ته مونده آرزوهاشو بار زده بود و می رفت.
فقط اون لحظه که اشک گوشه چشمش رو پاک کرد، بندبند وجودمو سوزوند. 🥺🥺
همه چی شده حسرت
حتی خواسته های کوچیکمون شده آرزو