از امشب تصمیم گرفتم دیگه به اون شانسی که قراره یهو بیخبر بیفته وسط زندگیمو و ورق رو برگردونه فکر نکنم
ترجیح میدم شبها سعی کنم با آبرنگ شب پرستاره ونگوگ رو تمرین کنم و صبح که بیدار میشم گل رزهای روبانی رو بشمارم ببینم امروز چندمین رزِ عشق رو قراره درست کنم؟
در طول روز کتابهای تو قفسه رو کاملا بی اعتنا ورق بزنم
و برای هزارمین بار برنامه ی زبان بریزم و انجامش ندم!
شاید اگه رومو کنم اونور و خودمو بزنم به اون راه
یهو
تو یکی از همین روزای تحمیلی زنگ در خونه رو بزنه و به سعادت برسونه.