داداشم هشت سالشه مسخره بازی در میآورد ومیخندید منم میخندیدم من آروم بی صدا اون بلند بعد هی منو مقصر میدونس میگفت ساکت منو اون باهم میگیم میخندیم هی اونو میچسباند به خودش که ولش کن باهاش نرو از همون اولم اینطوری بود و زیاد نمیگذاشت باهم بازی کنیم و پسر عزیز تر از جانش رو میشود به سینش