2821
2789
عنوان

کمک در ایام بارداری

120 بازدید | 9 پست

من دوثلو باردارم و خیره سرم مامانم بعده 5 ماه اونده پیشم برا کمک

اما همش باید تو آشپزخونه باشم پخت و پز و بشور و بساب

دیشبم با شوهرم دعوام شد طرف شوهرمو گرفت الانم از دیروزه باهام قهره از اتاق بیرون نمیاد

مغز سرم داره تیر میکشه

دلم خوشه 

عزیزم اینکه داری مهمونداری هم میکنی سخته اما حتما حق با شوهرت بوده که مادرت پشتش دراومده .خوبه که منطقی هستش و الکی پشت دخترش نیست .تو بارداری هورمون ها بهم میریزه برا همین ماها عصبی تر و زودرنج تر میشیم .

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

منم مامانم اومد برا کمک اما خب خودشم افسرده بود و فشار خون داشت یکم بیحوصله بود درگیریهای عصبیمو بدتر کرد اما بازم من الان که رفته میگم همش تقصیر خودمه اون مادره باید من هواشو داشته باشم حضورش کافیه

مادرت باهات قهره؟

آره

نه ناهار میخوره نه شام نه چیزی

همش میگه اشتباه کردم اومدم

انگار من بچه زن بابام

کوچیکترین حرفم بهش برمیخوزه گریه میکنه

دیشبم فقط بهش گفتم مامان منی یا مامان شوهرم که ازش دفاع میکنی بهش برخورده هِی میگه میخوام برگردم

بدبختیای خودم کمه که این اعصاب خوردی هم اضافه شد

منم مامانم اومد برا کمک اما خب خودشم افسرده بود و فشار خون داشت یکم بیحوصله بود درگیریهای عصبیمو بدت ...

من پشیمون شدم از اومدنش

چون بخدا اصلا حال روحیم خوب نیست

از اونورم نمیتونم تکون بخورم از جام

هِی ناراحته که چرا منو اینوراونور نمیبری

عزیزم اینکه داری مهمونداری هم میکنی سخته اما حتما حق با شوهرت بوده که مادرت پشتش دراومده .خوبه که من ...

مامانم همش طرفداریشو میکنه

پشت سر میگم رفتارای شوهرم باهام اینطوره از دستش عصبانی میشه اما جلوش ازش دفاع میکنه شوهرمم دور برداشته

من پشیمون شدم از اومدنش چون بخدا اصلا حال روحیم خوب نیست از اونورم نمیتونم تکون بخورم از جام هِی ...


قدرشو بدون منم مامانم رفته بود بیرون خونه تو کوچه کز کرده بود گریه میکرد و میگفت برام بلیط بگیر برم منم بدتر داغون شدم خودمو زدم کشیدم ببرمش خونه چون خییییییییییییلی افسرده بودم از دست مادرشوهرم روانی شده بودم. بعدش خیلی غصه خوردم یاد چشاش منو میکشه هر روز بهش زنگ میزنم میگم مامان من مهم نیستم تو خوب باش بودنت کافیه

قدرشو بدون منم مامانم رفته بود بیرون خونه تو کوچه کز کرده بود گریه میکرد و میگفت برام بلیط بگیر برم ...

مامانم از بچگی منودوس نداشته

البته داشته اما کمتر از همه

اصلا برام احترام قائل نیست

دوسش دارم اما الان شرایطشو نداشتم بیاد


قدرشو بدون منم مامانم رفته بود بیرون خونه تو کوچه کز کرده بود گریه میکرد و میگفت برام بلیط بگیر برم ...

دقیقا عین مامان من

تو کوچه طوری با هق هق گریه میکرد و میگفت میخوام برم که خودم به مرگ خودمو بچه هام راضی شدم

دردم همش شوهرمه

جلو مامانم خوذشو به مظلومیت و موش مردگی میزنه که همه فکرمیکنن من مقصرم

از شوهرم متنفرم

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز