بابا من یک سال ونیم مریض شده نصف بدنش فلج شده تازگیا میتونه یکم یا عصا راه بره اما خوب نشده
اصلا یه مدت هربار می بینمش میام گریه میکنم حالم بد
من بدتر از این روزاشو دیده بودم حتی کمک میکردم بابامو جاشو تمیز اینا بکنیم
اما نمیدونم چرا الان میخوام فرار کنم الان میخوام نبینم بابامو اینجوری می بینم انگار از عمرم کم میشه هی میگم بابا باصلابتم چی شد به این حال افتاد ریش سفید فامیل بود الان کارای شخصیشم نمیتونه بکنه
تازگیا مثلا مامانم میگه باباتو بردم حموم شستمش و... حالم بد میشه میگم با خودم یعنی چی بابا من نمیتونه خودشو بشوره یا مامانم مبگفت این لباسو یادته با بابات رفتی چقد گشتین پیدا کردین خریدین اما الان چی واییی مردم بعد این حرفش یا چند روز پیش تو مهمونی گفت حامله بودی بابات هلاکت بود هی هرچی مینواستی میخزید الانشو نبین من سر این حرف الانم گریه م میاد