بردار سر زخاک
ای نازنین نهال
بر بازوان من بنه آن ساق های ترد
آن میوه های کال
در پنجه های بسته ی تو این درنگ چیست؟
گاه درنگ نیست
پیش آی وباز شو
بر دست من بایست
بر دوش من بمان
همبسته با شکسته دل٫پر نیاز شو
در گردنم بپیچ
بر پیکرم بتاب
بالا بگیر و برشو و در بام نیمروز
پر کن به جام سبز٫می از خون افتاب
باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه وسرود
انبوه خستگان غم از دل نهاده را...
قطعه ای از شعر داربست؛
سیاوش کسرایی