نمیدونم دلم میخواست بعد سه سال یه اتفاقی بیوفته
من رفته بودم تهران واقعا اصن فکر ازدواج و اینا از سرم انداخته بودم بیرون
موندم این چه خیریه بعد سه سال بیای حرف بندازی که باز فکر ازدواج بیوفته تو کله ی من .... بعد دیگه برین و ...
میدونی دل خودمم تنگ شده ها ولی خب بیخیال بشم فلکم بیاد نمیتونه فکرشو برگردونه تو سرم
گفتم اینجا بنویسم بیخیال شم دیگه
هعییییییی