روزای اول زایمانم اومد ۲ هفته موند خونمون و اعصاب و روانم رو به هم ریخت و رفت همش میگفت شیرت کمه بچت ضعیفه با این هیکل این بچته
هر بارم که اومده سربزنه خونمون گفته بچهت همون قدری مونده. شیر نداری؟ گرسنه میمونه؟
الان دخترم دو ماهشه حالا باز قراره شوهرم فردا بره این سلیطه رو بیاره
به شوهرم میگم خیلی بی درکی الان برنامهی زندگی من قاطی شده اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم با این وضعیت مهمون هم دعوت میکنی اونم کی مامانت که به همه چی من گیر میده.
میگه خودش میگه میام خونهتون من که نمیتونم بگم نیا.
ولی میدونم شوهرم میگه بیا. دیگه خستم ازشون
اخلاقشم یه جوریه که فقط مظلوم نمایی میکنه و میناله که فلان جام درد میکنه حالم خوب نیست هر دکتری هم میبریم میگه هیچیش نیست اینم از رو نمیره. تا میبینه یکم شوهرم به من نزدیک شده و به من توجه میکنه این خودشو میزنه به مریضی و حال بدی.