پدرم زندست ولی دلم نمیخواهد براش روز پدر بگیرم حتی دلم نمیخواهد بهش تبریک بگم از وقتی تولدم رو خراب کرد بخاطر خانوادش تا حالا نه دیگه تولد خودم خوشحالم میکنه نه دیگه روز پدر و اینا ولی خوب ما ذاتمون باهم فرق میکنه من عذاب وجدان میگیرم ولی خوب اون خیلی راحت تولدم رو خراب کرد به خاطر خانوادش که باهاشون دعوام شده بود و مقصر هم خود خانوادش بودن گفت برات کیک نمیگیرم , خواهرم به بابام گفته بود ولی من بابا کیک بگیر دلش میشکنه به خواهرم گفته بود خیلی فکر کرده برام مهمه.
همیشه بخاطر خانوادش تو عذاب بودم، اونها زندگیمو سیاه و کبود کردن ، دلم خیلی شکسته، بنظرتون حق دارم