مامان بابام جدا شدن بابام معتاد بود عموم خیلی شبیه بابامه همیشه تو کارای اداری با خودشو جای بابام جا میزنه با مامانم رغابت میکنه
به داداشمم خیلی بدی کرد انقد با میلگرد کتکش میزد که جاش هنوز هست یه خونه به گردن داداشم ساخت بهش قول دوچرخه داد ولی نخرید
بخاطر همین عموم رابطمونو با کل فامیلای پدریم قطع کردیم
الان داشتم با پسر اون عمو دیگریم پیام میدادم از خوبی اون عموم حرف زد منم گفتم ما بخاطر اون با شما رفتامد نمیکنیم گفت بیچاره مگه چیکارتون کرده
بیچاره؟ اره بیچارهههه؟ من وقتی اسم اون میاد از حرص و تنفر زیاد تپش قلبم میره بالا اگه پیشم باشه میکشمش
هر روزم که بیدار میشم ارزو میکنم اون خونه بریزه رو سرشون بچگی های داداشمو تباه کرد
و الان هرچی حرف تو دلم بود رو به پسر عموم گفتم