این متن رو با تمام احساسم نوشتم در مورد داستانیه که تو ذهنمه...
اولین بار که او را دید، قلبش شروع کرد به تند تند تپیدن.
زیباترین چیزی بود که تا به حال دیده بود. سفید مثل برف، زیبا مثل گل، در چشمانش خورشید طلوع کرده بود...
همان موقع هم میدانست رسیدن به او جز دست نیافتنی ترین آرزوهاست اما، ته امیدی داشت.
ولی این بار با دیدن صحنه محبت کردن یار به دختری بسیار زیبا، آن صحنه کاخ آرزو ها و امیدش بر سرش تماماً خراب شد.
گویی خوشبختی برای او فقط یک کلمه است...
دلش سوخت، حرکت مواد مذاب را در قفسه سینه اش کاملا حس میکرد! نمیدانست از حسادت است یا غم اما... هرچه بود دردش، تمام وجودش را خاکستر کرد.