من بالاخره تئاترم رو رفتم ولی کلی داستان داشتیم😂💔
اول اینکه ساعت هفت شروع میشد ولی ما شیش و نیم حرکت کردیم تازه🗿
و خیلیمم ترافیک بود🥺 ، کلی استرس داشتم نرسیم که البته با تاخیر ده دقیقه ای هم رسیدیم و خب منو داداشم اون لحظه بدو بدو که زودی برسیم😂
که خوشبختانه وقتی رفتیم دیدیم هنوز شروع نشده و بیست دقیقه بعد تازه شروع شد
اماااا داستان اینجا شروع میشه که من حالم بد شد💔😕🫠
اوهوممم افت فشار پیدا کرده بودم داخل سالن هم بوی عطر همه قاطی شده بود بیشتر حالمو بد کرد خلاصه به جایی رسیدیم که همه چیزو سیاه می دیدم دیگه و حتی توان راه رفتنم نداشتم
دیگه بزور از در اصلی سالن خارج شدیم دیگه اونجا بیچاره کارکنانش یکم آب میوه و آب بهم دادن دمشون گرم حالم بهتر شد ( آخه سالن تئاتر سه طبقه بالا بود منم با اون حالم یه قدم دیگه هم بیشتر نمیتونستم برم داداشمم اون وسط مونده بود چیکار کنه منو تنها بزاره بره یچی بگیره و...😅😂) دیگه چند دقیقه بعدش رفتیم داخل و مشغول دیدن تئاتر دیگه از وسط به بعدش حالم اوکی شده بود با عشق نگاه میکردم😂
تئاترم موضوعش برگرفته از کتابخانه نیمه شب بود من خیلی خوشم اومده بود ولی داداشم میگه هیچی نفهمید حداقل نیاز داره یه بار دیگه ببینتش😂
آره خلاصه بعدشم رفتیم با ماژیک یه چیزی روی تابلویی که گفت برا بازیگرش نوشتیم
دیگه اومدیم خونه
تو راهم من همش در حال قانع کردن داداشی که توروخدا به مامان نگوو هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده😅😂
اینم بمونه به یادگار از امشب✨🙃
ولی جدا فک نمیکردم اولش بخواد همچین اتفاقی بیوفته😕 فک کنم همون دوییدن حالمو بد کرد
دیگه همیننن 🙃🙃🙃🙃🙃🫂❤️