۲۲ ساله ازدواج کردم مادر شوهرم اخلاقای خاصی داشت و آدم عجیبی بود همیشه پیش خودم میگفتم عقلش کمه و حالش دست خودش نیست یه موقع خوبه یه موقع بد موقعی که حالش بده پرش به پر من میگیره
کوتاه میومدم و گذشت میکردم وقتی بهم حرفی میزد تیکه مینداخت و...
از طرفی همسرم از لحاظ اقتصادی اصلا توی زندگی رشد نمیکرد و به شدت به خانوادش خدمت میکرد
من هم همیشه میگفتم پدر و مادرش هستن جای دوری نمیره و من هم همراهیش میکردم
ولی ذره ای برای من و همسرم ارزش قائل نبود و از اون طرف توقع داشت ولی ما دو تا کوتاه میومدیم
تا زمانی که من به خاطر یه سری مسائل خسته شدم و اعتراض کردم بعد این همه سال
و تازه مادر شوهرم خود واقعیش و نشون داد و فهمیدم این همه سال چه بازی کثیفی با من و پسر خودش کرده
باورم نمیشه یه مادر در این حد میتونه پست و بی رحم باشه