2821
2789
عنوان

برای خودم مینویسم یک

45 بازدید | 0 پست

از دانشگاه میومدم سمت خوابگاه پونک یادمه از دیشبش چیزی نخورده بودم یه دفه تو مسیر رسیدن به خوابگام بوی کباب غذاخوریها به بینیم خورد بشدت هوس کردم اونجا همزمان که پیاده میرفتم با خدا تو دلم نجوا میکردم که خدایا شرایطمو عوض کن کمکم کن ازین سختی بیام بیرون ، خدایا خیلی گشنمه چی بخورم و... بوی کباب که به مشامم خورد دلم ضعف رفت و چون بیش از حد گشنه بودم بشدت هوس کردم گفتم خدایا چقد بوش خوبه آخ جون خوشبحال اونایی که شکمشون سیره و غذا دارن خدایا میشه به منم برسونی و...اصن به اینکه از کجا میرسه فکر نمیکردم مث یه دوست باهاش از خواسته هام و از نیازهام میگفتم ...یکی نبود بگه تو نه خونواده ای داری اونجا نه دوستی داری و نه حتی دوستپسریم داری که برات بخره چی چی میگی با خودت...خلاصه رسیدم خوابگاه بشدت گشنه حالمم بد ، قرار بود بچه های هم اتاقیم تو خوابگاه نباشن همشون باید میرفتن سرکار...در کمال تعجب یکیشون تو اتاق بود ...حالم خوب نبود دلم گرفته بود نشستم رو تخت میگفتم کاش شرایط هردومون خوب بشه و ...الان باید خیلیییی چیزا بخرم ولی نمیتونم الان دلم خیلی چیزا میخواد که بخاطر بی پولی نمیتونم بخرمش...گفت مثلا چی گفتم مثلا دلم کباب میخواد خیلیییی گشنمه ... بعدش رفتم گوجه و بادمجونارو برداشتم برم اشپزخونه سرخشون کنم یکی بهش زنگ زد فک کردم الانه که دیگه باید بره سرکارش ...گفتم میری گفت نه فعلا.

من رفتم اشپزخونه برگشتم صدام میزد گفت دختر بیا بیا خدا رسوند برات بیا باهم کباب بخوریم ...شوکه شده بودم مگه میشد همچی چیزی !!!!از کجا و چجوری اومده بود ؟!!!!دختره خودشم تعجب میکرد میگفت وقتی گفتی کباب میخوام تمام پشمام ریخت و تعجب کردم که مگه میشه همچی چیزی میگفت اولا کباب دوست ندارم و اگر احیانا کبابم میخوردم یه سیخ سفارش میدادم چون اصلا نمیتونم زیاد بخورم اون روز نمیدونم چرا دستم خورد روی دو تا سیخ کباب بدون هییییچ دلیل خاصی و دو سیخ سفارش دادم...

میگفت فلانی وقتی گفتی کباب میخوام کرکو پرم ریخت و خیلی تعجب کردم ک من اون لحظه کباب اونم دوتا سیخ که هیچوقت اینکارو نکردم سفارش دادم ...

گفت بیا خدا خیلی دوستت داره بیا بخوریم باهم.

اشکام خود ب خود میریخت از تعجب شاخ دراورده بودم رفتم بغلش کردم گفتم مگه میشه همچی چیزی بخدا خجالت میکشم بیام شریک بشم باهات گفت بیا دختر تو دیروز لطف خیلیییی بزرگیو در حقم کردی که تو اوج مریضی اومدی برام سوپ درست کردی و بهم رسیدی گفتم کاری نکردم بابا این چه حرفیه ...گفت اتفاقا همش تو این فکر بودم چجوری میتونم این لطفتو برات جبران کنم...

یادمه دیشبش ک براش سوپ درست میکردم با خدا حرف میزدم که خدایا اینو بخاطر رضای تو درست میکنم و بخاطر تو اینکارو میکنم...

1404.9.18

Tehran

من ادمیم پرررررر از اشتباه پر از خطاهای بزرگ و کوچیک خدایا به بزرگیت قسمت میدم همچنان که منو تو این دنیا بالا میبری از لحاظ درونی هم منو رشد بده و بزرگم کن...

اینا مهمترین چیزیه که من ازت میخوام...

اینارو مینویسم یادم بمونه شاید سالها بعد اگه عمری باقی بود باز بیا بخونم و بدونم تو چه شرایطی بودم...

خدا انگار میدونه من خیلی شکموم و پولم ندارم فعلا.

باز هوس سالاد اولویه کرده بودم اونمبرام رسوند...

عجیبه خیلییییی عجیبه نمیدونم چجوریه و چی پشت این اتفاقاست ولی تو بدترین شرایطم خدا داره میشنوه حرفارو و واکنش نشون میده به منی که سالها تو تاریکی مطلق بودم و لحظاتم نمیگذشتن ... شرایطم سخته خیلی سخت ولی ازت ممنونم خدایا ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز