داستان این بود که شوهرم تهران بود
من شهر خودمون کهد۱۲ ساعت تا تهراندفاصله داشت. ، دائم نمیتونست بلیط بگیره برگرده منو ببینه سرکارشم مرخصی زیادی نداشت فقط تعطیلی های خاص میتونست بیاد.
جفتمونم غریب بودیم و صرفا با هم اشنا شده بودیم.
اصلا دوران نامزدی هیجان انگیزی نداشتیم ، فقط با چت بود
منم حساس بودم میترسیدم انتخابم اشتباه باشه و ای شناخته با چت حاصل نمیشد
لمس فیزیکی ای نبود که منو دلباخته کنه فقط شنیده بودم پسر خوبیه
فقط از دور حمایت مالی میکرد.
هزار بار توی رابطه به این فکر کردم که تمومش کنم .
به این شک کردم که شخصیتش فیک باشه
به این فکر کردم دو روز دیگه سر زندگی همینجوری غیبت داشته باشه و هزار دلیل دیگه.
ولی الان واقعا حس میکنم از راضی ترین زن های دنیام