یکی رو آورده بودن زندگی پس از زندگی جزئیات رو یادم نیست
تعریف کرد که زن و بچش رفته بودن شهر دیگه یه خانم جوون و زیبا و فقیر بهش پناه میاره با یه نوزاد
که زنه از ناچاری بهش پیشنهاد میده برا بچم شیرخشک بخر هر طور خواستی جبران میکنم اونم همه کار برای زنه میکنه حتی براش خونه میگیره و خرجشونو میده بدون هیچ چشم داشتی تا اینکه چندسال بعدش زنه یه ارث یا یه پولی گیرش میاد و میگه دیگه نیازی ندارم و تموم
بعد این که میره کما بخاطر این عمل نیکش بهش فرصت دوباره میدن