و کوچیکی دنیا رو دیدم
اینکه ما میمیریم هممون میزارن تو اون کشوهای کوچیک سرد خونه نوبت میرسه بعد میبرن میشورمون و تمام
البته اصلاا نترسیدم
عمدا برای تذکر به خودم رفتم که یادم نره ته اش کجاست
خاله ام جمعه فوت شد شنبه غسال خونه بردن مادرم رفت منم همراهش رفتم داخل البته که عمر خودش رو کرده بود ولی ۱۰سال بود تو رختخواب افتاده بود این چندسال آخر پوشکی شده بود..
داخل رفتم دیدم تو چهره اش لبخنده مشخص بود پاک شده بود رفته بود
شادی روحش صلوات برای تعجیل در امر ظهور
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم