2821
2789
عنوان

خانواده همسر

255 بازدید | 12 پست

سلام و خسته نباشید به نی نی سایتی ها.متنم خیلی طولانیه منو ببخشید ولی باید همشو میگفتم.

من ۲۲ ساله و همسرم۲۳هستن. ما دوساله كه ازدواج كردیم و قبل از اون حدود سه سال دوست بودیم و اواخر دوستیمون تصمیم به ازدواج گرفتیم.

من هیچ شناختی از خونواده همسرم نداشتم وبعد از ازدواج كم كم سرموضوعات مختلف با اخلاق و رفتارشون اشنا شدم.من و همسرم یك سال و نیمه كه اومدیم یه شهر دیگه و زندگی دونفرمون رو شروع كردیم.بدون عروسی و جهیزیه و ... باكمك خونواده هامون وسایل تهیه كردیم یه خونه رهن كردیم. دلیلش هم كارشوهرم و سختی هایی بود كه درمدت هفت ماه اول عقدمون میكشیدیم. راستش خونواده همسرم ادمای شریف و مهربونی هستن اما خب هرادمی بدی هایی هم داره. كه من هنوز نتونستم با این قسمتش كناربیام. گاهی وقتا میگم بیخیال ولی خب یه كمی تو زندگی مشتركمون و كارای ادم تاثیر گذاره .همسرم هم اخلاق خوبی داره و من دركل مشكلی باهاش ندارم جز تو یه مورد. اونم اینه كه نمیتونه جلوی دخالتای بی مورد خونوادش تو زندگیمون رو بگیره.بعضی چیزا هست كه واقعا به اونا مربوط نمیشه حالا چه بدونن چ ندونن فرقی نداره ولی اونا دوس دارن كه بدونن. منم خیلی از این چیزا بدم میاد چون خونواده خودم هیچ موقع دخالت نمیكنن تو تصمیمات من و همسرم . مشورت میدن یا من میپرسم مثلا درمورد این موضوع چیكاركنیم بهتره.اونم ن همیشه. اما خونواده همسرم... علی الخصوص مادرشون خیلی خیلی روی پسرش حساسه و دوسش داره و خیلی جلوی من اینو نشون میده.مشكل دومم طرز فكرشونه درمورد بعضی چیزا به جای من تصمیم میگیرن یا حتی به جای همسرم. من حداقل برای كارای شخصیم ازاد بودم .اما توخونواده همسرم انگار وقتی میگن اینو بخور یا امروز اینكارو بكن باید حتما بكنیم.توی این دوسال به قدری من بخاطرشون باهمسرم دعوا و بحث كردم كه دیگه خسته شدم.همه حرفام براش تكراری شده.حتی خونوادمم فهمیدن مشكلمو ولی همش بخاطر احترام و حرمتا هیچی نگفتن اما من به مامان خودم گفتم كه همون اول به مادرشوهرم بگه مشكلمو.من خودم اخلاقم جوری نیست كه بی احترامی كنم و همون لحظه جواب حرف یا كارشونو بدم. به همسرم گفتم اوایل كه اصلا قبول نداشت و میگفت تو حساسی منظوری ندارن از حرفاشون .ولی چند وقتیه بهتر شده و تاحالا یكبار به مادرشون گفته كه من ازشون سرموضوعاتی ناراحتم ولی چه فایده اصلا به روی منم نیاوردن. این وابستگی بیش از حد مادر به فرزند و اینكه فكر كنی بچت هنوز پنج سالشه و نیاز به كمك مادرش داره خیلی اعصاب منو به هم ریخته. حتی درمورد خودمم همینطوریه یعنی انگار من بچم و حالیم نیست كه مثلا الان باید سلام كنم یا یادم باشه تشكر كنم. میخوام بگم گیر دادنشون در این حده. ما اذر امسال به اصرار خونوادش و با نارضایتی من و شرایط بد خونواده خودم عروسی گرفتیم. اصلا اونجور نشد كه میخواستم و بعد عروسی مدتهابا همه درددل میكردم كارم تو خونه شده بود گریه و فكر كردن به اینكه كاش راضی نمیشدم چون ن جهیزیه جور بود ن شرایط كار و محل زندگیمون مشخص بود. مادرشوهرم از فردای عقد تا همین امسال گیر داد كه عروسیو زودتر بگیریم. یه حرفاوتیكه هایی هم گفته شد سر عروسیمون كه خیلی منو ناراحت كرد و من هیچی نگفتم .مادرو خواهر همسرم واقعا تو این دوسال با تیكه انداختن و حرفای تندشون همش منو رنجوندن من الان دوس ندارم باهاشون حرفم بزنم.خلاصه اینكه شما بگید من باید چیكاركنم چجوری رفتار كنم كه بتونم مانع دخالتاشون بشم چجوری میتونم جوری زندگیمو اداره كنم كه جرات نكنن نظرشونو تحمیل كنن. من حتی مساءل خصوصیمون رو هیچوقت جلوی اونا به همسرم نمیگم. نمیدونم واقعا چرا هرچی ادم احترام میگیره بدتر ادمو له میكنن ون برای خودم ن خونوادم احترام و ارزشی قاءل نیستن.میخوام حتما یه مشاوره برم اما پرداخت هزینه هاش برای مدت طولانی یه كم برام سخته. شما بگید چیكاركنم.مشاوره تلفنی فایده داره؟

اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم

برو مشاور حتما

امیدوارم چون ترو دارم                             اگر روزی دختری داشتم به او می گفتم عاشق مردی نباش که مذهبی است؛ مردی که از ترس خدا تو را با اکراه میخواهد. زیرا روزی توبه می کند و سنگت می زند.عاشق مردی نباش که بی قید است؛ مردی که هیچ را مقدس نمی داند. زیرا روزی همه چیز را انکار می کند؛ تو را، عشق را، حتی خودش را. و رهایت می کند...اگر دختری داشتم به او می گفتم همیشه مرد های معمولی عشق های بهتری میسازند...مردهایی مثل پدرت💜💑

فقط باید صبر کنی و با شوهرت صحبت کنی.با دعوا چیزی درست نمیشه.پسرشون فکر نمیکنه اینا دخالت هستش چون از اول این موضوع ها بوده .پس اروم اروم براش توضیح بده.دلیل و احساست را براش توضیح بده و همش اشتباهات مادرش را نگو که گارد بگیره مثلا بگو من میدونم مادرت خیر مارو میخواد ولی بهتره اینجا دوتایی تصمیم بگیریم.

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

برو مشاور حتما

چجوری میتونم متنمو بذارم كه مشاورا جوابشو بدن .من خیلی وقته نیومدم نی نی سایت یادم نیس

اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم

عزیزم تعجب میکنم شما که شکر خدا توی یه شهر دیگه هستین . من چی بگم که جفتشونم... 

گلم اصلا با همسرت در مورد خانوادش نگو. اونی که این وسط خراب میشه خودتی . فقط با سیاست کاری کن که روابطشون کمتر بشه همین 

شادی روح مادرشوهرم صلوات بفرستید  اَستَغفِرُالله رَبّی وَ اَتوبُ اِلَیه 
فقط باید صبر کنی و با شوهرت صحبت کنی.با دعوا چیزی درست نمیشه.پسرشون فکر نمیکنه اینا دخالت هستش چون ا ...

الانم میگه كه اگه دخالت میكنن و تیكه میندازن تو یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه برات مهم نباشه. اخه نمیشه كه هی هیچی نگه ادم

اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم
عزیزم تعجب میکنم شما که شکر خدا توی یه شهر دیگه هستین . من چی بگم که جفتشونم...  گلم اصلا با ه ...

كمتر نمیشه كه هیچ مادرشوهرم هی بیشتر وبیشتر میخواد سردر بیاره كه ما چجوریه رابطمون. چون شوهرم خوراكی خونه و یه كمی پول ازشون میگیره هیچوقتم جرات اینو نداره كه بگه دخالت نكنید. ولی منكه باهاش حرف میزنم اخلاقشو بهتر میكنه یه كم خداروشكر

اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم
الانم میگه كه اگه دخالت میكنن و تیكه میندازن تو یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه برات مهم نباشه. اخه ن ...

تیکه را محکم رو حرفت بایست.کسی حق نداره بی احترامی کنه.شوهر من میگفت ببخشی خیلی ببخشید اینجوری میگم وقتی برمیگشتیم خونه من سریع میرفتم حمام براش سوال شده بود چرا اینجوری میکنم یه بار گفتم مامانت... به سَرم میرم اب بکشم خودمو😁😁.خیلی ناراحت شد با این که با خنده گفتم و مسخره بازی کردولی تموم شد دیگه بی احترامی جلوی من نشد. نصیحت هاشون را گوش بده ولی کار خودت را انجام بده.با شوهرت صمیمی بشو که وسطتون جای خالی نباشه.از حق و حقوقت واسه شوهرت بگو ولی فقط نیم ساعت بعد موضوع را عوض کن 

تیکه را محکم رو حرفت بایست.کسی حق نداره بی احترامی کنه.شوهر من میگفت ببخشی خیلی ببخشید اینجوری میگم ...

میدونی خانوم من واقعا موندم .منی كه حتی یه تو بهشون نگفتم چرا گاهی وقتا رابطه خوبمونو خراب میكنن .مگه من پسرشونو دزدیدم. همش خواهرشوهرم یه چیزی یادش میده اونم انجام میده و میگه. اخه من هیچ كاریشون ندارم همش از من توقع زیادی دارن و خودشونو نمیبینن .انگار من ادم نیستم توقع ندارم. اگرم حسودیه اخه به چیه من كه نصف سنشونو دارم حسودی میكنن😑.

اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم
میشه توضیح بدین روابط را چجوری کم میکنین؟من خودمو کشتم نشد فقط تونستم امار دادن را حذف کنم

منم نتونستم . اما منظورم همین امار دادناست و اینکه کاری بخواد بکنه اصلا جلو اونا نگه . الان منو همسرم خیلی چیزا رو ازشون پنهان میکنیم چون اخلاق مناسبی ازشون ندیدیم

شادی روح مادرشوهرم صلوات بفرستید  اَستَغفِرُالله رَبّی وَ اَتوبُ اِلَیه 
میدونی خانوم من واقعا موندم .منی كه حتی یه تو بهشون نگفتم چرا گاهی وقتا رابطه خوبمونو خراب میكنن .مگ ...

مگه به سن هستش؟ شاید جوری زندگی میکنی که دلش میخواسته زندگی خودش باشه و نشده. یا شوهرت جوری کنارت هستش که شوهرش نیست.من چند سالی هستش که ازدواج کردم.این سال ها فهمیدم حتی اگه یه کوچولو بین خودم و شوهرم فاصله باشه خلاصه یکی هست به زور خودشو وسط ما بزاره.مشکلات من هم شبیه شما بود پدرش جلو من میگفت بچه ام بچه است باید یادش داد زندگی چجوریه.البته من خیلی مستقل بودم خیلی تلاش کردم تا شوهرم وابسته بودنش را کم کنه.و فهمیدم فقط صبر جواب میده و این که احساس هامو راحت با شوهرم بگم شاید اون لحظه بگه به دل نگیر یا بگه چکارشون کنم ولی به حرف هام فکر میکنه.یواش یواش شوهر شما هم میفهمه که سخته.فقط با شوهرت دعوا نکن به خاطر مادر و خواهرش.

منم نتونستم . اما منظورم همین امار دادناست و اینکه کاری بخواد بکنه اصلا جلو اونا نگه . الان منو همسر ...

اهان متوجه شدم.ولی همون هم سخته بعضی وقت ها شوهرم میگه باز شدم ادم قبلی یه لحظه احساساتی شدم😂.

2825
2823
2791
2779
2792