سلام و خسته نباشید به نی نی سایتی ها.متنم خیلی طولانیه منو ببخشید ولی باید همشو میگفتم.
من ۲۲ ساله و همسرم۲۳هستن. ما دوساله كه ازدواج كردیم و قبل از اون حدود سه سال دوست بودیم و اواخر دوستیمون تصمیم به ازدواج گرفتیم.
من هیچ شناختی از خونواده همسرم نداشتم وبعد از ازدواج كم كم سرموضوعات مختلف با اخلاق و رفتارشون اشنا شدم.من و همسرم یك سال و نیمه كه اومدیم یه شهر دیگه و زندگی دونفرمون رو شروع كردیم.بدون عروسی و جهیزیه و ... باكمك خونواده هامون وسایل تهیه كردیم یه خونه رهن كردیم. دلیلش هم كارشوهرم و سختی هایی بود كه درمدت هفت ماه اول عقدمون میكشیدیم. راستش خونواده همسرم ادمای شریف و مهربونی هستن اما خب هرادمی بدی هایی هم داره. كه من هنوز نتونستم با این قسمتش كناربیام. گاهی وقتا میگم بیخیال ولی خب یه كمی تو زندگی مشتركمون و كارای ادم تاثیر گذاره .همسرم هم اخلاق خوبی داره و من دركل مشكلی باهاش ندارم جز تو یه مورد. اونم اینه كه نمیتونه جلوی دخالتای بی مورد خونوادش تو زندگیمون رو بگیره.بعضی چیزا هست كه واقعا به اونا مربوط نمیشه حالا چه بدونن چ ندونن فرقی نداره ولی اونا دوس دارن كه بدونن. منم خیلی از این چیزا بدم میاد چون خونواده خودم هیچ موقع دخالت نمیكنن تو تصمیمات من و همسرم . مشورت میدن یا من میپرسم مثلا درمورد این موضوع چیكاركنیم بهتره.اونم ن همیشه. اما خونواده همسرم... علی الخصوص مادرشون خیلی خیلی روی پسرش حساسه و دوسش داره و خیلی جلوی من اینو نشون میده.مشكل دومم طرز فكرشونه درمورد بعضی چیزا به جای من تصمیم میگیرن یا حتی به جای همسرم. من حداقل برای كارای شخصیم ازاد بودم .اما توخونواده همسرم انگار وقتی میگن اینو بخور یا امروز اینكارو بكن باید حتما بكنیم.توی این دوسال به قدری من بخاطرشون باهمسرم دعوا و بحث كردم كه دیگه خسته شدم.همه حرفام براش تكراری شده.حتی خونوادمم فهمیدن مشكلمو ولی همش بخاطر احترام و حرمتا هیچی نگفتن اما من به مامان خودم گفتم كه همون اول به مادرشوهرم بگه مشكلمو.من خودم اخلاقم جوری نیست كه بی احترامی كنم و همون لحظه جواب حرف یا كارشونو بدم. به همسرم گفتم اوایل كه اصلا قبول نداشت و میگفت تو حساسی منظوری ندارن از حرفاشون .ولی چند وقتیه بهتر شده و تاحالا یكبار به مادرشون گفته كه من ازشون سرموضوعاتی ناراحتم ولی چه فایده اصلا به روی منم نیاوردن. این وابستگی بیش از حد مادر به فرزند و اینكه فكر كنی بچت هنوز پنج سالشه و نیاز به كمك مادرش داره خیلی اعصاب منو به هم ریخته. حتی درمورد خودمم همینطوریه یعنی انگار من بچم و حالیم نیست كه مثلا الان باید سلام كنم یا یادم باشه تشكر كنم. میخوام بگم گیر دادنشون در این حده. ما اذر امسال به اصرار خونوادش و با نارضایتی من و شرایط بد خونواده خودم عروسی گرفتیم. اصلا اونجور نشد كه میخواستم و بعد عروسی مدتهابا همه درددل میكردم كارم تو خونه شده بود گریه و فكر كردن به اینكه كاش راضی نمیشدم چون ن جهیزیه جور بود ن شرایط كار و محل زندگیمون مشخص بود. مادرشوهرم از فردای عقد تا همین امسال گیر داد كه عروسیو زودتر بگیریم. یه حرفاوتیكه هایی هم گفته شد سر عروسیمون كه خیلی منو ناراحت كرد و من هیچی نگفتم .مادرو خواهر همسرم واقعا تو این دوسال با تیكه انداختن و حرفای تندشون همش منو رنجوندن من الان دوس ندارم باهاشون حرفم بزنم.خلاصه اینكه شما بگید من باید چیكاركنم چجوری رفتار كنم كه بتونم مانع دخالتاشون بشم چجوری میتونم جوری زندگیمو اداره كنم كه جرات نكنن نظرشونو تحمیل كنن. من حتی مساءل خصوصیمون رو هیچوقت جلوی اونا به همسرم نمیگم. نمیدونم واقعا چرا هرچی ادم احترام میگیره بدتر ادمو له میكنن ون برای خودم ن خونوادم احترام و ارزشی قاءل نیستن.میخوام حتما یه مشاوره برم اما پرداخت هزینه هاش برای مدت طولانی یه كم برام سخته. شما بگید چیكاركنم.مشاوره تلفنی فایده داره؟