دلم خونه از دست بابام
از دست کاراش از بداخلاقیاش از صدای نحسش
از نفس کشیدنش عذاب میکشم
از اینکه انقد مادرمو و مارو با کاراش و حرفاش اذیت کرده
از اینکه هرکاری میکنیم دنبال بهانه الکی میگرده واسه گیر دادن
از اینکه حسرت یه سفر یه تفریح رو دلمون گذاشته
از اینکه هزار تومن نمیزاره خرج کنیم و انقد غر میزنه...هنوز مادر بیچارم با دست لباس میشوره و لباسشویی هم براش نمیخره...همه به مادرم میگن چرا سرو وضعت بده...چرا به خودت نمیرسی...در طول این همه سال دریغ از یه حرف خوش؛یذره محبت...گاهی نمیدونم خدا منو برا چی آفریده....💔تنها امیدم درس خوندنیه که دوتا کتاب و ی کلاس انلاینن گرفتم و انقد غر میزنه و ناراضیه که انگیزمم از دست دادم💔