میدونین چیه ؟اصلا حالم بد شد امشب یه مهمون اومده بود واسه مادر شوهرم اینا تقریبا مسن بود میگفت این جوری ازدواج کرده که انگار داداشش یکیو کشته نمیدونم باز دعوا ادامه داشته یا چی دخترشونو میدن به طرف مقابل میگفت این سالها اینقدر اذیتش کردن بعد زن دوم شوهرش بوده و انگار زن اول بعد چند سال فوت میکنه بچه های اونم بزرگ میکنه و یعنی دلم خون شد واسش میگفت هووش که زنده بوده همیشه کاری میکرده شوهره اینو بزنه البته حقم میداد بهش و میگه کلی بهش تو مریضیش رسیدگی کردم و همش حلالیت میخواسته ازش میگه هنوزم به چشم بد میبینن منو فامیلا میگم خوبه رسمای مسخره تموم شدن والا